|
Look at your life, through heaven's eyes... You will find sth incredible!
|

خورشید به تصویر زمینی خود نگریست
و به خود نگریست.
.
.
.
دیگر صورت دایره وارش در آسمان نبود
دیگر بار روی وسعت زمین طلوع کرده بود...
بر روی تکه زمینی که چندی است مرز بین بودن و نبودن را فهمیده است
از همان روزی که اندکی آب برداشت و به تهی وارگی بستر خود اندیشید
بی آب شد...
.
.
. و خورشید زمین را ممد بود
خورشیدوار هزاران اشعه ی تابناک خود را در جایگاه سومین نهاد...


"در هماهنگی با طبیعت"
In Harmony with Nature
ترس از مرگ؟ من بهشت را در قلبم احساس می کنم، گلهای سبز را در صورتم،
جایی که طبیعت آغاز می شود
جایی که من ایستاده ام
جایی که من زاده شده ام.
Fear death? When I feel the heaven in my heart,
The green flowers in my face,
Where nature begins is
Where I stand is
Where I was born a day.
ترس از مرگ؟ اکنون احساس می کنم بخشی از طبیعت هستم... برای همیشه...
اکنون روح درختان را حس می کنم که به زمین تعلق دارند و همانطور به سوی من می آیند
و رویای آبی آسمان... همانطور که افکار مرا می رباید
Fear death? Now I feel I am a part of the Nature… forever and forever
And now I feel spirits of trees belonged to it as they run to touch me
I can feel the blue true dream of sky as it comes to rob my thoughts.
ترس از مرگ؟ من... کسی که مرده بودم، دوباره زنده شدم
و این تولد زندگی ... و عشق... و خورشید...
اینک چشم های چشمان من باز می شوند
و گوش های گوشهای من بیدار
تا بشنوند آنچه زمین مادر می گوید
برای حفظ زمین.
Fear death? I who have died am alive again today,
And this is the birthday of life and of love, sun's birthday.
Now the eyes of my eyes are opened and
The ears of my ears awake
To hear what mother earth tells us and
To look after the earth
مرگ او مرگ من و تولد من تولد اوست...
Her death is mine and
My birth is hers
کار مشترک من و ساناز غلامی